to write or not to write
یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و شروع به نوشتن وبلاگ کنم
Wednesday, April 20, 2011
gecedir, bax! gecedir...
Tuesday, October 21, 2008
Monday, July 28, 2008
The first cut is the deepest
تا حال چنین احساسی نداشتم. وقتی میخواهی کسی باشد تا کمی صحبت کنی و گرهی که در دلت است باز شود ولی نیست و این گره به دور قلبت همچون ماری پیچیده و آن را میفشارد، چنین است که دیگر نه خوابی میتوان کرد و نه خوراکی خورد.
تجربه ای است نو.
Monday, June 16, 2008
Near wild heaven
وقتی که مدتی در نوشتن آدم فاصله میفته اصلا یاد آدم میره که نوشتنی هم هست، سرد میشه و کمی دوباره طول میکشه تا دوباره رو غلطک بیفته، مثل هر فعالیت دیگه.
مسافرت که بالطبع عالی بود و حرف نداشت. پشت بندش هم همش سرم شلوغ بوده، هفته پیش فرصت نهایی برای آماده کردن نسخه کامل دو مقاله برای یک کنفرانس بود. در این بین دیدن مسابقات یورو هم مزید بر علت شده بود تا عملا وقتی برایم باقی نماند. تازه باز هم من از روی زیادم هم استفاده کردم و قرارم را برای بازی بولوت با دوستان فرانسوی پابرجا نگه داشتم و حتی تا آنجا پیش رفتم تا قرار تمرین های تاترمان را با بردلی بگذارم. از این هفته تمرینات آغاز خواهند شد و من دوباره شبهای پرکاری در پیش خواهم داشت.
بعد از اماده کردن مقاله ها در آخرین فرصتهای ممکن عازم یک کمپینگ یک شبه با کلی از دوستان شدم و ...
بگذریم. خلاصه قصدم از اینها اینه که بهانه برای غیبتم داشته باشم.
شاید حالا موضوعاتی را که در ذهن دارم راحتتر بنویسم.
Tuesday, May 20, 2008
My will to write a will
فردا دارم برای یک هفته میرم مسافرت. بنابراین کسی خونه نیست، بی خود در نزنید. بعد از اینکه برگشتم اگر عمری باقی بود ماوقع را اینجا مینویسم.
اگر هم نبود، حلالم کنید. بدی از من دیدید ببخشید.
اگر هم این ها را خواندید باز بی خود نگران نشید، مسافرت معمولیه، ولی کسی که از فرداش خبر نداره و همین هیجان زندگی را دو برابر میکنه.
سایه تان بر سر این وبلاگ و نویسنده اش مستدام باد.
Monday, May 19, 2008
What comes after the blues
الان به شدت با صدای تکنوازی تار فارسی و صدای موسیقی سنتی که در آن بازتاب داشت حال کردم. منی که اصلا با موسیقی سنتی حال نمیکنم و صدای تار قفقاز را به تار شیراز ترجیح میدهم. خودم هم در لحظه اول از این حس متعجب شدم. بعد یادم آمد که این قطعه تکنوازی درست بعد از آهنگ بروبروی آرش اومد، و مثل قطعه ای مینیمال در بازاری مکاره جلوه کرد. آخه این برنامه last.fm هر برچسبی که بهش بدی هر چی که اون برچسب را داشته باشه برات پخش میکنه. اینها هم همه برچسب پرشین داشتند بدون آنکه ربطی به هم داشته باشند، چیزی مثل ردیفی از تخم مرغ شانسی که باید برسی تا بفهمی بازیچه ای مسخره یا جواهری ناب نصیبت میشود. خلاصه یاد یک تجربه مشابه افتاده بودم.
جشنواره فیلم فجر بود، نمیدانم سال 78 یا 79. ما هم از بس که جشنواره شلوغ بود قید فیلمهای ایرانی را زده بودیم و کارت بخش بین المللی را گرفته بودیم. طبق روال این سالها سه تا فیلم ایرانی هم توشون بود. از جمله در روز آخر توی برنامه نوشته بود:"عصر جدید-برگزیده جایزه ویژه بخش بین الملل" یا یک همچین چیزی. روز قبلش اختتامیه بود و همونجا اعلام شد که «بچه های آسمان» نامزد اسکار شده. بعد هم که «رنگ خدا» شد برگزیده ویژه بخش بین الملل و خلاصه ان شب با سیامک و ارستو با انگیزه فراوان تصمیم گرفتیم که بریم و فیلم را ببینیم. ولی قبلش توضیح بدم که روزهای قبلش در بخش بین الملل فیلمهایی را دیده بودیم که به غایت دیدنشان سخت و تحملشان از آن هم سخت تر بود. فیلم «مادرو پسر» الکساندر ساکوروف که سعی کرده بود فیلم شاعرانه ای باشه با لنزهای اعوجاج یافته و تقریبا بدون هیچ کلامی در طول فیلم، وفیلم استرالیایی «بازجویی» که یک نسخه پیچیده تر و سیاه و سفید بود از مظنونین همیشگی و انقدر طولانی بود که در دو حلقه باید نمایش داده میشد. از شانس ما مثل آن فیلم دو حلقه ای توی فیلم سینما پارادیزو باید حلقه دوم از یک سینمای دیگر میرسید و ما چیزی نزدیک به یک ساعت هم بین دو نیمه این فیلم غیر قابل تحمل باید منتظر میشدیم (حتما به عنوان بونوس) تا نصف دیگه فیلم برسه، یک ساعتی که صرف ترجمه و توضیح فیلم به خانم محترم شصت ساله بغل دستی شد که اصلا نمیدونستم کی هست (من از همان اول هم سرمایه گذاریهام روی جنس اناس کمی از نرم فاصلا داشته و اغلب – همیشه- با شکست مواجه شده). خلاصه با چنین پیش زمینه ای از فیلمهای بخش بین الملل بود که ما به دیدن فیلم رنگ خدا در روز آخر جشنواره رفتیم.
تنها کمی از شروع فیلم طول کشید تا من در صندلی ام فرو روم و با چشمانی که از فرط لذت به خماری میزد از این بزم بصری لذت ببرم. این فیلم مثل آبی بود که بعد از یک هفته در کویر له له زدن نصیبم میشد. شاید در شرایط عادی این چنین لذتی نمی بردم که آن روز از این فیلم بردم و بدل به یکی از لذیذترین سکانسهای فیلم دیدنم شد.
Thursday, May 15, 2008
Life is short
حوصله توضیح و تفصیل تجارب نزدیک به مرگم را هم ندارم. همین. ولی بدانید و آگاه باشید که یکی را همین نزدیکی ها از سر گذراندم.
اما عرض کنم به انور مبارکتان که احساس میکنم کمی تا قسمتی مادی گرا شده ام، به عبارت این خارجکی ها، ماتریالیست، البته قضیه شاید انقدرها هم جدی نیست، یا به قولی این نیز بگذرد. از طرف دیگر، معاشرت با بعضی دوستان احتمال بسیار خوبی دارد که باعث شود کل این روند به طرز شدیدی برعکس شود.
میدونی چیه؟ راستش دارم برمیگردم به احساسی که در اوایل شروع این وبلاگ داشتم، که نتونم به راحتی احساساتم را اینجا بنویسم، از اینکه آشنایی اینجا را بخواند و شروع به قضاوت کند. احساس کسانی مثل نویسنده "خنده و فراموشی" را درک میکنم، البته شاید نه دقیقا. قبلا هم چندین سال پیش باز در همینجا یک بار نوشته بودم که اصلا فرض کنید نویسنده این وبلاگ با شخص واقعی که اسمش اوختای است هیش تناسخ و نسبیتی ندارد که البته بیشتر اوقات هم ندارد. او نمی خواهد که در زندگی واقعی هیچ چیزی از این وبلاگ مورد استناد یا رجوع قرار گیرد. همین.
و حالا اصل مطلب. دلم میخواد همین جور چرت و پرت و کلمات ساده یا قلمبه سلمبه را که هیچ ربطی هم به هم ندارند تا صبح بنشینم و مثل تسبیح اینجا به نخ کنم. شاید از اثرات نزدیکی وقت خواب باشد یا دلتنگی و نیاز به صحبت با یک همصحبت. کجاست یاریگری که یاری کند، کجاست همصحبتی که تا صبح در کنار آتشش بنشینم و اصلا هیچ نگوییم و فقط به شب گوش دهیم تا چه به ما بگوید. کیست که میگوید "سکوت شب"؟ اتفاقا این روز است که ساکت است. انقدر سر و صدا هست که نمیگذارد به حرفش گوش دهیم و ناچار سکوت میکند. ولی شب. آخ شب. که کافی ست کمی گوش دهی، چه چیزها که نخواهی شنید. حتی ان موقع که خیال کنی حتی شب هم کام فروبسته آنگه است که قلبت زبان بگشاید و سینه چاک دهد تا راز سالیان را که در سینه نهان است با تو بازگوید. کجاست همصحبتی...
Sense and nonsense
حالا که دیگه این موقع شب شروع به نوشتن کردم بعد مدتها، سخته جلوی خودمو بگیرم. ویار نوشتنم گرفته شاید بشه گفت. این البته از اثرات حاملگی نیست، بلکه این ویار مال وضع حمل و ناشی از فرستادن گزارشهایی است که باید امروز تحویل میدادم. البته معلوم است که با این وضع حرف به دردبخوری هم قرار نیست از این نوشته ها عاید کسی شود. باید کلی نوشت تا آخرش بلکه چیزی ازش درآید. یاد حرف مارکز میفتم که جلسات نوشتنش را اینگونه توصیف کرده بود که مینشیند و هر چه به ذهنش برسد هر چند بی سر و ته بر کاغذ می آورد و آنگاه که دیگر ذهنش خالی از افکار پراکنده و مغشوش شد تازه شروع به نوشتن می کند و به این ترتیب از نوشتن برای خالی کردن ذهنش استفاده میکند. حالا مشکل این است که تا من بیایم و به آن مرحله برسم خیال میکنم دیگر ویارم به سر آمده باشد.
به هر حال
بگذریم
عشق چیست
خدا کیست
خیال میکنم اینکه جلوی این عبارات علامت سوالی نیست خود نشان میدهد که جوابی است اگر البت سوالی باشد.
To Art or not to Art
ماه پیش ،از نظر هنری لااقل، ماه بسیار پرباری بود.
اوایل ماه بود که ماریوبارگاس یوسا آمد دانشگاه ما. قرار بود نشانی به او اهدا کنند و بعد سخنرانیش که یک ساعتی طول کشید. خیلی پیرتر از عکسی بود که قبلا از او دیده بودم. شروع کرد به صحبت و از مقدماتی که منجر شد به نوشتی کتاب "قصه گو"یش برایمان گفت که چطور رسم نقالی در قبایلی در آمازون حوالی بولیوی او را طوری تحت تأثیر قرار داده که تا چندین سال بعد از آن آنرا نتوانسته از ذهنش خارج کند. و از این گفت که چطور ما اکنون میتوانیم با نگاهی به این قبایلی که شیوه زندگیشان در طول سده های متمادی فرق چندانی نکرده نقبی به گذشته خودمان و گذشته قصه گویی بزنیم و بدین طریق پی به ریشه های پیدایش رمان به صورتی که هم اکنون میشناسیمش ببریم. تاسف میخورم که وقتم اجازه نداد تا همان موقع که هنوز حافظه ام از این دیدار تازه بود این مشاهداتم را بنویسم که چگونه یوسا کل تاریخ رمان را همچون قصه ای شیرین برایمان بازگفت.
همه این رخداد تنها دو روز قبل از آمدن باراک اوباما به دانشگاه ما بود. ولی چون چیزی فرهنگی یا هنری در این دیدار نبود(هر چند از نظر سیاسی برای من بسیار جالب بود) از آن میگذرم.
تاترمان با موفقیت انجام شد. هر دو شب تمام بلیطهایمان فروش رفت و مسوولان تاتر کلی تشویقمان کردند. ولی چیزی که برای من مهم بود تجربه بود که فکر میکنم از این نظر کاری بسیار باارزش بود. استاد دانشکده تاتر که استاد دوستم، کارگردان نمایش هم بود مرا به کناری کشید و گفت آقای دستیار کارگردان، کارتان بسیار عالی بود، باید آنرا ضبط رادیویی کنید تا پخشش کنیم. همه دوستان هم که شرمنده کرده و قابل دیده آمده بودند مورد تفقد قرار دادند و خلاصه بسی تجربه اول خوبی بود. حالا قرار است تابستان نمایش "مسخ" نوشته مری زیمرمان، اقتباسی از اثر اووید را کار کنیم و من این بارباشم به عنوان هنرپیشه در یکی از نقشها. خدا را چه دیدید، اگر دیدیم دکترای برق برایمان نان و آبی نمی شود شاید با پررویی زدیم در خط برادوی!
Nana
خوشگل بود، نه، اصلا زیبا بود هر چند شاید این دو کلمه از نظر معنی خیلی به هم نزدیک باشند و اصلا شاید یکی باشند. معلوم بود که موقعی خیلی خوشگل بوده و حتم دارم کلی هم خاطر خواه داشته. چشمان سبزش نفسی را که به آنها خیره میشده بند می آورده حتم دارم. لوطی مسلکی بوده واسه خودش. اصولی داشت که هر موقع به آنها اشاره میکرد میگفت "به من میگن نوه ی حاجی پاشا" یا بعضی موقعها هم "به من میگن دختر کبلایی زهرا" . در عین حال بسیار خوددار بود و موقر. زنی همه فن حریفتر از او ندیدم. دو تا شوهر و هفت تا بچه و کلی نوه و نتیجه، اون هم با از سر گذروندن دوره هایی، "روسلوخ"، "ارمنیلیخ"، جنگ، انقلاب.
عاشق نگران شدنهایش بودم. عاشق چشمان سبزش که با عشق و نگرانی به آدم خیره میشد و میخواست که تا رسیدم زنگ بزنم و بهش بگم که رسیدم. عاشق وقتی که میرسیدم خونه و میدیدم تمام وقت کنار پنجره نشسته بوده زل زده بوده به کوچه که یکی یکی از راه برسیم. عاشق خاگینه هاش بودم که من و پدربزرگم دوتایی مشتری دایمی شان بودیم. عاشق وقتی که با خواهرش به هم میرسیدند و یکهویی انگار دیگر این آن پیرزنی که مادربزرگت است نبود. دختران جوان پر شر و شوری میشدند که گاهی با شوخی ها و ناسزاهای آب کشیده و نکشیده سر به سر هم میگذاشتند و هر هر و کرکر میخندیدند، ملاحظه ما را هم نمیکردند.
دلم برایت تنگ شده نَنَ. امروز که باهات صحبت کردم و گفتی که نمیگذاری خاکت کنند تا من برنگشتم دلم گرفت. دلم آبگوشتها و "قایقاناق"هایت را میخواد دوباره. میدانم که امسال میشی 88 ساله ولی بتولی که من میشناسم منو اینجوری تنها نمیگذاره. میمونی تا من برگردم و بعد برام تعریف میکنی و گله میکنی که چطور خواهرام سربه سرت میذارن و من هم گوش میدم و میگم هر موقع اذیتت کردن پاشو بیا پیش خودم و تو مثل همیشه چه کیفی بکنی! دلم برات تنگ شده نَنَ.
Tuesday, April 29, 2008
Center Stage
این هفته چون هفته آخر ترم است، اکثر برنامه ها و پروژه های طول ترم اکنون به نتیجه میرسند و وقت به نمایش گذاشتن آنهاست. ازجمله اینهاست تئاترهای دانشجویی که یکی هم تئاتر ما بود که در دو شب و با موفقیت و با به فروش رفتن همه بلیط ها و استقبال خوبی برگزار شد و از نتیجه خیلی راضی بودیم. ولی دانشکده تئاتر دو پروژه اصلی داشت که این هفته با اکیپ تئاترمان به دیدنشان رفتیم و یکی از یکی جالبتر و پر از نکات فنی و آموزنده.
اولی اسمش بود "طاقت: یک اپرای پاپ" و دومی “word up!”.
نقطه مشترک هر دو کار در موزیکال بودن آنها بود. کار اول موسیقیی داشت مثل موسیقی اکثر نمایشها و فیلمهای موزیکال ولی تازگیش در سوژه جنجالیش بود.
دومی ولی با اینکه دیدنش نسبت به اولی سخت تر بود ولی بدعت و نوع آوریش بیشتر از اولی بود و نمایشی بود هیپ هاپ که در اون انواع و اقسام شیوه های نمایشی درست مثل یک آهنگ هیپ هاپ با هم درآمیخته بود. از قطعه های رقصش که نفس در سینه حبس میکرد و مونولوگهایی که در برآمدگی سن و بعضی اوقات وسط تماشاچی ها اجرا میشد تا تکه های هایکو که به ناگاه وسط نمایش و جدا از متن اصلی در بین قطعات فاصله می انداخت. جالبی این نمایش همچنین به تعامل تماشاگر و هنرپیشه هم بود که بعضی از تکه ها نفراتی از تماشاچیان را نیز شامل میشد و در بعضی جاها هم راه انداختن سر و صدا و تولید هر چه بیشتر های و هوی وظیفه ای بود که بر عهده تماشاچی بود. نکته دیگر این بود که به مانند نمایش های ایرانی، این نمایش نقّال هم داشت ولی علاوه بر آن از نعمت یک دی جِی توانا هم بهره مند بود.
نمایش اول هم که به آن اشاره کردم به مانند رسم این سالها برای اینکه دست روی سوژه جنجالیی بگذارد به سراغ همجنس گراها آمده بود. نمایشی موزیکال در مورد دو پسر همجنس گرا در یک مدرسه کاتولیک که سعی در به صحنه بردن نمایش رومئو و ژولیت دارد. به این ترتیب نمایش تبدیل شده بود به رومئو و ژولیتی درون رومئو و ژولیتی درون رومئو و ژولیت!
Sunday, April 27, 2008
9th
امروز صبح که بلند شدم ناراحت، دلخور و گیج و منگ و مست بودم. بعد از ظهر عصبانی و خسته بودم و احساس میکردم نارو خورده ام. الان، شب، هنوز هم دارم از خاطره اجرای زنده سمفونی 9 بتهوون در سه ساعت پیش لذت میبرم و این اجرا، با 360 نفر گروه کر- بله! 360 نفر- همچون ملافه ای سفید و زیبا و گلدوزی شده و پر خط و چین روی این چرک و کثافت و افکار مسموم رو گرفته. عالی بود. من از یازده سالگیم عاشق این سمفونیم. شدت این عشق در گذر زمان کم و زیاد شده ولی این اجرا انگار که اولین بار دیدن یاری بود که سالهاست میشناختیش ولی این بار تازه دوباره یادت می آمد که چقدر عاشقش هستی. فوق العاده بود. اصلا جدا از اجرا، منظره ی گروه 360 نفره کر که پشت سر گروه 120 نفره ارکستر و رهبر و چهار خواننده اصلی ایستاده اند زیبا بود. عالی بود. ملکوتی بود. آدم رو به عرش میبرد، به میان ابرها، پروازی بر فراز درختها و جنگلزارو کوهها و باغها.
و من نیازی ندارم که خودم را برای چند رای از سر ترحم مردم ناراحت کنم و دروغشان را به دل بگیرم. والسلام!
Thursday, April 03, 2008
Showbiz baby!
غیبت دارم، خیلی زیاد، ولی شاید این لینک کمی از بار غیبت را کم و آن را توجیه کند: «مهمانی گاوهای پرنده و داستانهای دیگری از جنگ».
این ترم به صورت مرتب، هر هفته چهار شب و هر شب سه ساعتم را صرف این نمایش کرده ام و از نتیجه راضیم. نقش من در این کار صرفا کسب تجربه است ولی دستم هم باز گذاشته شده تا در جاهای مختلف کار دخالت کنم و نظر دهم. ولی انسانهای جالب و با استعدادی در این کار دخیلند که کار را جالب و سرگرم کننده کرده و از خسته کننده بودن و یکنواختی درش آورده اند.
امیدوارم این تجربه اول، تجربه آخر نباشد و دوباره از این فرصت ها پیش بیاید.
این کار با درسهای خودم دست به دست هم داده اند تا مرا تا مرزهایی که بدنم کشش آنها را داشته باشند هل بدهند و هر گاه که احساس میکنم به مرز رسیده ام، آنها بی توجه به التماس های من کار خود کرده اند و من در این اواخر به یاد نمی آورم که انقدر از زندگیم راضی بوده و لذت برده باشم.
گرداندن دو آزمایشگاه که لازمه شان صبح خیلی زود بیدار شدن، حاضر کردن مطالب و تصحیح اوراق است، دو پروژه همزمان که یکی به خاطر این است تا بتوان خرج آن یکی را تامین کرد، سه نوبت دو ساعته ورزش در هفته و یک درس دکترا عملا باعث شده فرصت هر کاری از من گرفته شود، ولی حتی این نیز یک دروغ است، چون در بین این همه کار باز من به برنامه های رقص پنجابی، رقص ارمنی، دور هم جمع شدنهای بچه های اروپایی شب های دوشنبه و چهارشنبه و بچه های ایرانی شبهای جمعه و شنبه، و داوری در نمایشگاه پروژه های دانشجویی و حاظر شدن سر سخنرانی اوباما می رسم و آنقدری هم حالا وقت اضافه می آید تا بیایم و این ها را اینجا ردیف کنم.