Wednesday, April 20, 2011

gecedir, bax! gecedir...

امروز به طور اتفاقی به این مقاله از غلامحسین ساعدی در مورد صمد بهرنگی برخوردم و بسیار در من اثر کرد. مدت زیادی است که اینجا ننوشتم ولی شاید این بازگشتی باشد به این وبلاگ. چیزهایی هست که دلم نمیخواهد در فیس بوک یا جایی دیگر بگویم و امروز به خاطرم آمد که کجا به از اینجا؟ و این هم از مقاله

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطلقاً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند.به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، در عوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود.
(کذا)مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه ی سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.و به ناچار مردم عادی برای خواندن و فهمیدن روزنامه ها و آگهی های مجالس ترحیم بر در و دیوار شهرها، به مترجم احتیاج داشتند، بخصوص در سینماها، بی هیچ اغراقی در سینماهای تبریز قیل و قال و همهمه مترجمین غیرحرفه ای از صدای خود فیلم بلندتر بود و تنها زمان نمایش فیلم های صامت بود که همه روزه صُمت می گرفتند.اما جنبش های مترقی قبل از 32، به صورت زیرزمینی مقدار زیادی روزنامه و نشریه و کتاب به زبان محلی منتشر می کرد که به دست جوانان و نوجوانان می رسید و این وسیله بزرگی بود در زنده نگهداشتن زبان اصلی مردم، چرا که در مقایسه زبان دهات با قصبه ها و قصبه ها با شهرهای کوچک و شهرهای کوچک با شهرهای بزرگ به رأی العین می دیدی که لغات و کلمات فارسی چگونه مثل چنگاری در حال خوردن و نابود کردن یک زبان زنده است. ادبیات مکتوب که هیچ، حتی زبان محاوره ای نیز به طور ِجدی درخطر نابودی بود. در محاوره بسیاری از "درس خوانده ها" جُز افعال و تعدادی لغات غیرقابل ترجمه، بیشتر، کلمات فارسی بود که به کار می رفت و بعضی ها شور قضیه را به آن جا رسانده بودند که خجالت می کشیدند در خانه خود و با زن و بچه خود هم به آذربایجانی حرف بزنند.
ولی ضربت کودتای 32 به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه ی پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ای؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت. کتاب او درباره ی "دستورزبان آدربایجانی" در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار .... من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود.و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند.با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است.
و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود.زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد.بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها.
اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده.یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".ترجمه شعر شاملو، حادثه دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وررفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است.
ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر!تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان.
از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته ی بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا...
ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن ها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد.
و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده ی معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟

Tuesday, October 21, 2008

Status

وضعم خرابه، خرابه، خرابببببببب (هی هی)

Monday, July 28, 2008

The first cut is the deepest

تا حال چنین احساسی نداشتم. وقتی میخواهی کسی باشد تا کمی صحبت کنی و گرهی که در دلت است باز شود ولی نیست و این گره به دور قلبت همچون ماری پیچیده و آن را میفشارد، چنین است که دیگر نه خوابی میتوان کرد و نه خوراکی خورد.
تجربه ای است نو.

Monday, June 16, 2008

Near wild heaven

وقتی که مدتی در نوشتن آدم فاصله میفته اصلا یاد آدم میره که نوشتنی هم هست، سرد میشه و کمی دوباره طول میکشه تا دوباره رو غلطک بیفته، مثل هر فعالیت دیگه.
مسافرت که بالطبع عالی بود و حرف نداشت. پشت بندش هم همش سرم شلوغ بوده، هفته پیش فرصت نهایی برای آماده کردن نسخه کامل دو مقاله برای یک کنفرانس بود. در این بین دیدن مسابقات یورو هم مزید بر علت شده بود تا عملا وقتی برایم باقی نماند. تازه باز هم من از روی زیادم هم استفاده کردم و قرارم را برای بازی بولوت با دوستان فرانسوی پابرجا نگه داشتم و حتی تا آنجا پیش رفتم تا قرار تمرین های تاترمان را با بردلی بگذارم. از این هفته تمرینات آغاز خواهند شد و من دوباره شبهای پرکاری در پیش خواهم داشت.
بعد از اماده کردن مقاله ها در آخرین فرصتهای ممکن عازم یک کمپینگ یک شبه با کلی از دوستان شدم و ...
بگذریم. خلاصه قصدم از اینها اینه که بهانه برای غیبتم داشته باشم.
شاید حالا موضوعاتی را که در ذهن دارم راحتتر بنویسم.

Tuesday, May 20, 2008

My will to write a will

فردا دارم برای یک هفته میرم مسافرت. بنابراین کسی خونه نیست، بی خود در نزنید. بعد از اینکه برگشتم اگر عمری باقی بود ماوقع را اینجا مینویسم.
اگر هم نبود، حلالم کنید. بدی از من دیدید ببخشید.
اگر هم این ها را خواندید باز بی خود نگران نشید، مسافرت معمولیه، ولی کسی که از فرداش خبر نداره و همین هیجان زندگی را دو برابر میکنه.
سایه تان بر سر این وبلاگ و نویسنده اش مستدام باد.

Monday, May 19, 2008

What comes after the blues

الان به شدت با صدای تکنوازی تار فارسی و صدای موسیقی سنتی که در آن بازتاب داشت حال کردم. منی که اصلا با موسیقی سنتی حال نمیکنم و صدای تار قفقاز را به تار شیراز ترجیح میدهم. خودم هم در لحظه اول از این حس متعجب شدم. بعد یادم آمد که این قطعه تکنوازی درست بعد از آهنگ بروبروی آرش اومد، و مثل قطعه ای مینیمال در بازاری مکاره جلوه کرد. آخه این برنامه last.fm هر برچسبی که بهش بدی هر چی که اون برچسب را داشته باشه برات پخش میکنه. اینها هم همه برچسب پرشین داشتند بدون آنکه ربطی به هم داشته باشند، چیزی مثل ردیفی از تخم مرغ شانسی که باید برسی تا بفهمی بازیچه ای مسخره یا جواهری ناب نصیبت میشود. خلاصه یاد یک تجربه مشابه افتاده بودم.

جشنواره فیلم فجر بود، نمیدانم سال 78 یا 79. ما هم از بس که جشنواره شلوغ بود قید فیلمهای ایرانی را زده بودیم و کارت بخش بین المللی را گرفته بودیم. طبق روال این سالها سه تا فیلم ایرانی هم توشون بود. از جمله در روز آخر توی برنامه نوشته بود:"عصر جدید-برگزیده جایزه ویژه بخش بین الملل" یا یک همچین چیزی. روز قبلش اختتامیه بود و همونجا اعلام شد که «بچه های آسمان» نامزد اسکار شده. بعد هم که «رنگ خدا» شد برگزیده ویژه بخش بین الملل و خلاصه ان شب با سیامک و ارستو با انگیزه فراوان تصمیم گرفتیم که بریم و فیلم را ببینیم. ولی قبلش توضیح بدم که روزهای قبلش در بخش بین الملل فیلمهایی را دیده بودیم که به غایت دیدنشان سخت و تحملشان از آن هم سخت تر بود. فیلم «مادرو پسر» الکساندر ساکوروف که سعی کرده بود فیلم شاعرانه ای باشه با لنزهای اعوجاج یافته و تقریبا بدون هیچ کلامی در طول فیلم، وفیلم استرالیایی «بازجویی» که یک نسخه پیچیده تر و سیاه و سفید بود از مظنونین همیشگی و انقدر طولانی بود که در دو حلقه باید نمایش داده میشد. از شانس ما مثل آن فیلم دو حلقه ای توی فیلم سینما پارادیزو باید حلقه دوم از یک سینمای دیگر میرسید و ما چیزی نزدیک به یک ساعت هم بین دو نیمه این فیلم غیر قابل تحمل باید منتظر میشدیم (حتما به عنوان بونوس) تا نصف دیگه فیلم برسه، یک ساعتی که صرف ترجمه و توضیح فیلم به خانم محترم شصت ساله بغل دستی شد که اصلا نمیدونستم کی هست (من از همان اول هم سرمایه گذاریهام روی جنس اناس کمی از نرم فاصلا داشته و اغلب – همیشه- با شکست مواجه شده). خلاصه با چنین پیش زمینه ای از فیلمهای بخش بین الملل بود که ما به دیدن فیلم رنگ خدا در روز آخر جشنواره رفتیم.

تنها کمی از شروع فیلم طول کشید تا من در صندلی ام فرو روم و با چشمانی که از فرط لذت به خماری میزد از این بزم بصری لذت ببرم. این فیلم مثل آبی بود که بعد از یک هفته در کویر له له زدن نصیبم میشد. شاید در شرایط عادی این چنین لذتی نمی بردم که آن روز از این فیلم بردم و بدل به یکی از لذیذترین سکانسهای فیلم دیدنم شد.

Thursday, May 15, 2008

Hate is safer than Love

میدونی که؟

Life is short

حوصله توضیح و تفصیل تجارب نزدیک به مرگم را هم ندارم. همین. ولی بدانید و آگاه باشید که یکی را همین نزدیکی ها از سر گذراندم.

اما عرض کنم به انور مبارکتان که احساس میکنم کمی تا قسمتی مادی گرا شده ام، به عبارت این خارجکی ها، ماتریالیست، البته قضیه شاید انقدرها هم جدی نیست، یا به قولی این نیز بگذرد. از طرف دیگر، معاشرت با بعضی دوستان احتمال بسیار خوبی دارد که باعث شود کل این روند به طرز شدیدی برعکس شود.

میدونی چیه؟ راستش دارم برمیگردم به احساسی که در اوایل شروع این وبلاگ داشتم، که نتونم به راحتی احساساتم را اینجا بنویسم، از اینکه آشنایی اینجا را بخواند و شروع به قضاوت کند. احساس کسانی مثل نویسنده "خنده و فراموشی" را درک میکنم، البته شاید نه دقیقا. قبلا هم چندین سال پیش باز در همینجا یک بار نوشته بودم که اصلا فرض کنید نویسنده این وبلاگ با شخص واقعی که اسمش اوختای است هیش تناسخ و نسبیتی ندارد که البته بیشتر اوقات هم ندارد. او نمی خواهد که در زندگی واقعی هیچ چیزی از این وبلاگ مورد استناد یا رجوع قرار گیرد. همین.

و حالا اصل مطلب. دلم میخواد همین جور چرت و پرت و کلمات ساده یا قلمبه سلمبه را که هیچ ربطی هم به هم ندارند تا صبح بنشینم و مثل تسبیح اینجا به نخ کنم. شاید از اثرات نزدیکی وقت خواب باشد یا دلتنگی و نیاز به صحبت با یک همصحبت. کجاست یاریگری که یاری کند، کجاست همصحبتی که تا صبح در کنار آتشش بنشینم و اصلا هیچ نگوییم و فقط به شب گوش دهیم تا چه به ما بگوید. کیست که میگوید "سکوت شب"؟ اتفاقا این روز است که ساکت است. انقدر سر و صدا هست که نمیگذارد به حرفش گوش دهیم و ناچار سکوت میکند. ولی شب. آخ شب. که کافی ست کمی گوش دهی، چه چیزها که نخواهی شنید. حتی ان موقع که خیال کنی حتی شب هم کام فروبسته آنگه است که قلبت زبان بگشاید و سینه چاک دهد تا راز سالیان را که در سینه نهان است با تو بازگوید. کجاست همصحبتی...



Sense and nonsense

حالا که دیگه این موقع شب شروع به نوشتن کردم بعد مدتها، سخته جلوی خودمو بگیرم. ویار نوشتنم گرفته شاید بشه گفت. این البته از اثرات حاملگی نیست، بلکه این ویار مال وضع حمل و ناشی از فرستادن گزارشهایی است که باید امروز تحویل میدادم. البته معلوم است که با این وضع حرف به دردبخوری هم قرار نیست از این نوشته ها عاید کسی شود. باید کلی نوشت تا آخرش بلکه چیزی ازش درآید. یاد حرف مارکز میفتم که جلسات نوشتنش را اینگونه توصیف کرده بود که مینشیند و هر چه به ذهنش برسد هر چند بی سر و ته بر کاغذ می آورد و آنگاه که دیگر ذهنش خالی از افکار پراکنده و مغشوش شد تازه شروع به نوشتن می کند و به این ترتیب از نوشتن برای خالی کردن ذهنش استفاده میکند. حالا مشکل این است که تا من بیایم و به آن مرحله برسم خیال میکنم دیگر ویارم به سر آمده باشد.

به هر حال

بگذریم

عشق چیست

خدا کیست

خیال میکنم اینکه جلوی این عبارات علامت سوالی نیست خود نشان میدهد که جوابی است اگر البت سوالی باشد.

To Art or not to Art

ماه پیش ،از نظر هنری لااقل، ماه بسیار پرباری بود.

اوایل ماه بود که ماریوبارگاس یوسا آمد دانشگاه ما. قرار بود نشانی به او اهدا کنند و بعد سخنرانیش که یک ساعتی طول کشید. خیلی پیرتر از عکسی بود که قبلا از او دیده بودم. شروع کرد به صحبت و از مقدماتی که منجر شد به نوشتی کتاب "قصه گو"یش برایمان گفت که چطور رسم نقالی در قبایلی در آمازون حوالی بولیوی او را طوری تحت تأثیر قرار داده که تا چندین سال بعد از آن آنرا نتوانسته از ذهنش خارج کند. و از این گفت که چطور ما اکنون میتوانیم با نگاهی به این قبایلی که شیوه زندگیشان در طول سده های متمادی فرق چندانی نکرده نقبی به گذشته خودمان و گذشته قصه گویی بزنیم و بدین طریق پی به ریشه های پیدایش رمان به صورتی که هم اکنون میشناسیمش ببریم. تاسف میخورم که وقتم اجازه نداد تا همان موقع که هنوز حافظه ام از این دیدار تازه بود این مشاهداتم را بنویسم که چگونه یوسا کل تاریخ رمان را همچون قصه ای شیرین برایمان بازگفت.

همه این رخداد تنها دو روز قبل از آمدن باراک اوباما به دانشگاه ما بود. ولی چون چیزی فرهنگی یا هنری در این دیدار نبود(هر چند از نظر سیاسی برای من بسیار جالب بود) از آن میگذرم.

تاترمان با موفقیت انجام شد. هر دو شب تمام بلیطهایمان فروش رفت و مسوولان تاتر کلی تشویقمان کردند. ولی چیزی که برای من مهم بود تجربه بود که فکر میکنم از این نظر کاری بسیار باارزش بود. استاد دانشکده تاتر که استاد دوستم، کارگردان نمایش هم بود مرا به کناری کشید و گفت آقای دستیار کارگردان، کارتان بسیار عالی بود، باید آنرا ضبط رادیویی کنید تا پخشش کنیم. همه دوستان هم که شرمنده کرده و قابل دیده آمده بودند مورد تفقد قرار دادند و خلاصه بسی تجربه اول خوبی بود. حالا قرار است تابستان نمایش "مسخ" نوشته مری زیمرمان، اقتباسی از اثر اووید را کار کنیم و من این بارباشم به عنوان هنرپیشه در یکی از نقشها. خدا را چه دیدید، اگر دیدیم دکترای برق برایمان نان و آبی نمی شود شاید با پررویی زدیم در خط برادوی!

Nana

خوشگل بود، نه، اصلا زیبا بود هر چند شاید این دو کلمه از نظر معنی خیلی به هم نزدیک باشند و اصلا شاید یکی باشند. معلوم بود که موقعی خیلی خوشگل بوده و حتم دارم کلی هم خاطر خواه داشته. چشمان سبزش نفسی را که به آنها خیره میشده بند می آورده حتم دارم. لوطی مسلکی بوده واسه خودش. اصولی داشت که هر موقع به آنها اشاره میکرد میگفت "به من میگن نوه ی حاجی پاشا" یا بعضی موقعها هم "به من میگن دختر کبلایی زهرا" . در عین حال بسیار خوددار بود و موقر. زنی همه فن حریفتر از او ندیدم. دو تا شوهر و هفت تا بچه و کلی نوه و نتیجه، اون هم با از سر گذروندن دوره هایی، "روسلوخ"، "ارمنیلیخ"، جنگ، انقلاب.


عاشق نگران شدنهایش بودم. عاشق چشمان سبزش که با عشق و نگرانی به آدم خیره میشد و میخواست که تا رسیدم زنگ بزنم و بهش بگم که رسیدم. عاشق وقتی که میرسیدم خونه و میدیدم تمام وقت کنار پنجره نشسته بوده زل زده بوده به کوچه که یکی یکی از راه برسیم. عاشق خاگینه هاش بودم که من و پدربزرگم دوتایی مشتری دایمی شان بودیم. عاشق وقتی که با خواهرش به هم میرسیدند و یکهویی انگار دیگر این آن پیرزنی که مادربزرگت است نبود. دختران جوان پر شر و شوری میشدند که گاهی با شوخی ها و ناسزاهای آب کشیده و نکشیده سر به سر هم میگذاشتند و هر هر و کرکر میخندیدند، ملاحظه ما را هم نمیکردند.

دلم برایت تنگ شده نَنَ. امروز که باهات صحبت کردم و گفتی که نمیگذاری خاکت کنند تا من برنگشتم دلم گرفت. دلم آبگوشتها و "قایقاناق"هایت را میخواد دوباره. میدانم که امسال میشی 88 ساله ولی بتولی که من میشناسم منو اینجوری تنها نمیگذاره. میمونی تا من برگردم و بعد برام تعریف میکنی و گله میکنی که چطور خواهرام سربه سرت میذارن و من هم گوش میدم و میگم هر موقع اذیتت کردن پاشو بیا پیش خودم و تو مثل همیشه چه کیفی بکنی! دلم برات تنگ شده نَنَ.

Tuesday, April 29, 2008

Center Stage

این هفته چون هفته آخر ترم است، اکثر برنامه ها و پروژه های طول ترم اکنون به نتیجه میرسند و وقت به نمایش گذاشتن آنهاست. ازجمله اینهاست تئاترهای دانشجویی که یکی هم تئاتر ما بود که در دو شب و با موفقیت و با به فروش رفتن همه بلیط ها و استقبال خوبی برگزار شد و از نتیجه خیلی راضی بودیم. ولی دانشکده تئاتر دو پروژه اصلی داشت که این هفته با اکیپ تئاترمان به دیدنشان رفتیم و یکی از یکی جالبتر و پر از نکات فنی و آموزنده.
اولی اسمش بود "طاقت: یک اپرای پاپ" و دومی “word up!”.
نقطه مشترک هر دو کار در موزیکال بودن آنها بود. کار اول موسیقیی داشت مثل موسیقی اکثر نمایشها و فیلمهای موزیکال ولی تازگیش در سوژه جنجالیش بود.
دومی ولی با اینکه دیدنش نسبت به اولی سخت تر بود ولی بدعت و نوع آوریش بیشتر از اولی بود و نمایشی بود هیپ هاپ که در اون انواع و اقسام شیوه های نمایشی درست مثل یک آهنگ هیپ هاپ با هم درآمیخته بود. از قطعه های رقصش که نفس در سینه حبس میکرد و مونولوگهایی که در برآمدگی سن و بعضی اوقات وسط تماشاچی ها اجرا میشد تا تکه های هایکو که به ناگاه وسط نمایش و جدا از متن اصلی در بین قطعات فاصله می انداخت. جالبی این نمایش همچنین به تعامل تماشاگر و هنرپیشه هم بود که بعضی از تکه ها نفراتی از تماشاچیان را نیز شامل میشد و در بعضی جاها هم راه انداختن سر و صدا و تولید هر چه بیشتر های و هوی وظیفه ای بود که بر عهده تماشاچی بود. نکته دیگر این بود که به مانند نمایش های ایرانی، این نمایش نقّال هم داشت ولی علاوه بر آن از نعمت یک دی جِی توانا هم بهره مند بود.
نمایش اول هم که به آن اشاره کردم به مانند رسم این سالها برای اینکه دست روی سوژه جنجالیی بگذارد به سراغ همجنس گراها آمده بود. نمایشی موزیکال در مورد دو پسر همجنس گرا در یک مدرسه کاتولیک که سعی در به صحنه بردن نمایش رومئو و ژولیت دارد. به این ترتیب نمایش تبدیل شده بود به رومئو و ژولیتی درون رومئو و ژولیتی درون رومئو و ژولیت!

Sunday, April 27, 2008

9th

امروز صبح که بلند شدم ناراحت، دلخور و گیج و منگ و مست بودم. بعد از ظهر عصبانی و خسته بودم و احساس میکردم نارو خورده ام. الان، شب، هنوز هم دارم از خاطره اجرای زنده سمفونی 9 بتهوون در سه ساعت پیش لذت میبرم و این اجرا، با 360 نفر گروه کر- بله! 360 نفر- همچون ملافه ای سفید و زیبا و گلدوزی شده و پر خط و چین روی این چرک و کثافت و افکار مسموم رو گرفته. عالی بود. من از یازده سالگیم عاشق این سمفونیم. شدت این عشق در گذر زمان کم و زیاد شده ولی این اجرا انگار که اولین بار دیدن یاری بود که سالهاست میشناختیش ولی این بار تازه دوباره یادت می آمد که چقدر عاشقش هستی. فوق العاده بود. اصلا جدا از اجرا، منظره ی گروه 360 نفره کر که پشت سر گروه 120 نفره ارکستر و رهبر و چهار خواننده اصلی ایستاده اند زیبا بود. عالی بود. ملکوتی بود. آدم رو به عرش میبرد، به میان ابرها، پروازی بر فراز درختها و جنگلزارو کوهها و باغها.
و من نیازی ندارم که خودم را برای چند رای از سر ترحم مردم ناراحت کنم و دروغشان را به دل بگیرم. والسلام!


Thursday, April 03, 2008

Showbiz baby!

غیبت دارم، خیلی زیاد، ولی شاید این لینک کمی از بار غیبت را کم و آن را توجیه کند: «مهمانی گاوهای پرنده و داستانهای دیگری از جنگ».
این ترم به صورت مرتب، هر هفته چهار شب و هر شب سه ساعتم را صرف این نمایش کرده ام و از نتیجه راضیم. نقش من در این کار صرفا کسب تجربه است ولی دستم هم باز گذاشته شده تا در جاهای مختلف کار دخالت کنم و نظر دهم. ولی انسانهای جالب و با استعدادی در این کار دخیلند که کار را جالب و سرگرم کننده کرده و از خسته کننده بودن و یکنواختی درش آورده اند.
امیدوارم این تجربه اول، تجربه آخر نباشد و دوباره از این فرصت ها پیش بیاید.
این کار با درسهای خودم دست به دست هم داده اند تا مرا تا مرزهایی که بدنم کشش آنها را داشته باشند هل بدهند و هر گاه که احساس میکنم به مرز رسیده ام، آنها بی توجه به التماس های من کار خود کرده اند و من در این اواخر به یاد نمی آورم که انقدر از زندگیم راضی بوده و لذت برده باشم.
گرداندن دو آزمایشگاه که لازمه شان صبح خیلی زود بیدار شدن، حاضر کردن مطالب و تصحیح اوراق است، دو پروژه همزمان که یکی به خاطر این است تا بتوان خرج آن یکی را تامین کرد، سه نوبت دو ساعته ورزش در هفته و یک درس دکترا عملا باعث شده فرصت هر کاری از من گرفته شود، ولی حتی این نیز یک دروغ است، چون در بین این همه کار باز من به برنامه های رقص پنجابی، رقص ارمنی، دور هم جمع شدنهای بچه های اروپایی شب های دوشنبه و چهارشنبه و بچه های ایرانی شبهای جمعه و شنبه، و داوری در نمایشگاه پروژه های دانشجویی و حاظر شدن سر سخنرانی اوباما می رسم و آنقدری هم حالا وقت اضافه می آید تا بیایم و این ها را اینجا ردیف کنم.